آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

فرشته کوچولوی خونه ما

طوطیهای انگشتی من

اینها عروسک های انگشتی من هستند:   که طوطی هستند،و چون انگشتهای من کوچولو هستند،هر کدومشون توی 2 تا انگشت من جاگرفتند   ...
7 تير 1392

خواب گرم و نرم در یک ظهر تابستونی

  در ظهر تابستان 6 تیرماه 92:   بنده آقا ببر رو با زحمت فراوون از بالای تخت پایین کشیدم و به همراه   اون قصه مادربزرگ مهربون که همه حیوونها رو در اون شب بارونی   به خونه خودش راه داد،رو توسط مامان زهره جون گوش کردم و به خواب  خوشی فرو رفتم وابته همونطور که در عکسها مشاهده میکنید،آقا ببره رو یه جوری بغل کردم،که یه وقت فکر فرار به سرش خطور نکنه          ...
7 تير 1392

تولد من و نیوشا

  تولد تولد تولد هورا       بیا دست قشنگه رو     دایی محمد مامان زهره جون،از کانادا اومده !   جمعه 31 خرداد ماه همه منزل مامان بدری عزیز نهار  دعوت بودیم. دایی مامان یک کیک خوشگل خریده بود،که تولد من که 2 سالم شده و نیوشا که 5 ماهشه رو باهم بگیریم.   آخه نیوشا وقتی 1 ساله بشه،پیش ما نیست و اونجا تنهاهستند.درواقع این یه جورایی تولد 1 سالگیش بود   این هم عکسهای بنده.به ترتیب در بدو ورود به منزل مامان بدری ،سپس هنگام آب بازی (توجه کنید با دقت فراوان ):     ...
7 تير 1392

و اما مریضی من

و اما مرضی من:   شنبه 1 تیرماه 92،از کلاس خاله سارا برگشتیم(من و مامان زهره) رفتیم خونه. یه چرت خیلی کوتاه زدم و مامان رو از این خواب بسیار طولانی متعجب کردم بعد یه کوچولو غذا خوردم که بیشتر مامان رو متعجب نمودم و بعدش تو ظل گرما رفتیم خونه مامان بدری .حدود 4 بعد از ظهر. پیش مامان بدری جون موندم تا مامان زهره بره سراغ کارهاش! وقتی پیش مامان بدری جون بودم هر از گاهی میگفتم شکم درد!ولی چون دستشویی نرفتم،مامان بدری عزیز متوجه مریضی من نشده بود!   تا اینکه 1 شنبه هم همینطور به مامان زهره میگفت شکم درد!و هیچی هم نمیخوردم. 2 شنبه نیمه شعبان بود و مامان زهره و بابا مجید میخواستند من رو بیرون ببر...
7 تير 1392
1